از خودت بخواه !
« باب پراکتر »
عشق یعنی همین ..! امید به زندگی !
« باب پراکتر »
خدایا ، مرا به خاطر گله هایم ببخش !
امروز در اتوبوس
دختری را دیدم
با موهای طلایی
به او غبطه خوردم
خیلی بشاش به نظر می رسید
هنگام پیاده شدن
در راهرو اتوبوس
می لنگید
او فقط یک پا داشت
و با عصا راه می رفت
اما هنگام عبور ...
لبخند بر لب
اوه ، خدایا
مرا به خاطر گله هایم ببخش!
من دو پا دارم
دنیا از آن من است
توقف کردم تا آبنبات بخرم،
جوانی که آن را می فروخت ،
خیلی سرخوش بود
با او صحبت کردم
و هنگامی که او را ترک می کردم
گفت :
« مرسی !
شما خیلی مهربان هستید
از صحبت با افرادی مثل شما
لذت می برم
من نابینا هستم »
اوه ، خدایا
مرا به خاطر گله هایم ببخش !
من دو چشم بینا دارم
دنیا از آن من است .
مدتی بعد
وقتی در طول خیابان پیاده می رفتم
کودکی ، با چشمان آبی دیدم
ایستاده بود و
بازی دیگران را تماشا می کرد
لحظه ای توقف کردم
و گفتم :
عزیزم چرا تو نیز با آن ها بازی نمی کنی
بدون آن که عکس العملی نشان دهد
رو به رو را نگاه می کرد
فهمیدم که او نمی شنود
اوه ، خدایا
مرا به خاطر گله هایم ببخش !
من دو گوش شنوا دارم
دنیا از آن من است
با پاهایی که مرا به هر کجا می برد
با چشمانی که می تواند
طلوع خورشید را نظاره گر باشد
با گوشهایی که چیزهایی را که باید بدانم می شنود ،
اوه ، خدایا
مرا به خاطر گله هایم ببخش !
من سلامت هستم
دنیا
از آن من است
« ویلتون هال »